![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:7 توسط هانیه کریمانی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 8:28 توسط هانیه کریمانی |
|
|
خداحافظ میز و نیمکت ستاد خنگولان بهترین سال تحصیلی عمرم بود سالی که روز اولش بغض گلومو گرفت آخه منو از کلاس مهسا جدا کرده بودن کی فکرش و می کرد که نه تنها مهسا بلکه سارا هم وارد جمع ما بشه و یک سال کنار هم تو میزی که اسمش و گذاشته بودیم میز ستاد خنگولان بشینیم و خاطراتی رو با هم بسازیم که تا آخر عمر از یادمون نره سر کلاس ها به خاطر حرف زدن های مکرر کفر معلم هارو در آریم نامه نگاریهامون و حتی یک بار که من از مهسا خواستم برام فال بگیره و معلم ریاضیمون مچمونو گرفت و مهسا هم مجبور شد تا بره پای تخته و تمرین حل کنه و منو سارا از خنده نمی تونستیم سر جامون بشینیم سه تایی سرخ شده بودیم.یا اون روز که بارون می یومد رفتیم تو حیاط مدرسه دستامون و گرفتیم و همدیگرو بوس کردیم یا اون امتحان شیمی که با سارا و سمیه برگه هارو عوض کردیم امتحان زبان فارسی که همشو از رو کتاب نوشتیم و من سر امتحان می خندیدم یک دفعه هم سر امتحان جغرافی سارا کتاب باز کرد ولی من می ترسیدم و تقلب نکردم معلممون متوجه شد و بالای سرش داد کشید :چی کار داری می کنی؟ سارا از ترس نفسش بالا نمی یومد با صدای لرزون گفت:هیچی خانوم و خوب شد که معلممون بهش گیر نداد یا اون دفعه که رفتیم تو نماز خونه و یک شیخ آورده بودن تا به سوال های بچه ها جواب بده و ما تو برگه چه سوال هایی که ننوشته بودیم شیخ با دیدن اون سوال ها رنگ به صورتش نموند و من انچنان خندیده بودم که همه مطلع شدند نویسنده سوال کسی جز من نبوده . باز و بسته کردن تفنگ کلاشینکف و گرفتن نمره بدون هیچ زحمت جر خوردن شلوار من تو نماز خونه و اوایل سال که من تو برگه انتخابات شورای دانش آموزی چه اراجیفی در مورد هراتی(ناظممون)نوشته بودم. مسابقه جوراب درآوردن .اردویی که حتی با اینکه جای مهسا خالی بود خیلی بهمون خوش گذشت همه این خاطره ها روی نیمکتی رخ داد که با غلط گیر روش نوشته بودیم بیایید خنگ بمانیم ستاد خنگولان(س.ه.م) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 21:10 توسط هانیه کریمانی |
|
|
قوت روان
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:56 توسط هانیه کریمانی |
|
|
با تو به خرابات اگر گویم راز به زان که به محراب کنم بی تو نماز ای اول وای اخر خلقان همه تو خواهی تو مرا بسوز خواهی تو بساز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:36 توسط هانیه کریمانی |
|
|
سیب تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالها هست که در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:27 توسط هانیه کریمانی |
|
|
روزگاری درختی بود... روزگاری درختی بود... و او عاشق یک پسر کوچک بود... و هر روز ان پسر می امد و برگ هایش را جمع میکرد او از تنه درخت بالا میرفت...از شاخه ها تاب می خورد...و سیب ها را
می خورد... و پسر عاشق درخت بود اما زمان گذشت و پسر بزرگ شد بیشتر وقت ها درخت تنها بود سپس بک روز پسر پیش درخت رفت.درخت گفت:بیا پسر بیا و از تنه من بالا برو واز شاخه هایم تاب بخور و در سایه ام بازی کن وشاد باش.پسر گفت من بزرگتر از انم که از درخت بالا بروم و بازی کنم می خواهم چیزهایی بخرم و تفریح کنم کمی پول می خواهم.تو می توانی کمی پول به من بدهی؟ درخت گفت:افسوس اما من پولی ندارم.تنها برگ و سیب دارم.سیب هایم را بردار و ان ها را در شهر بفروش.در این صورت پولدار میشویو خوشحال خواهی شد پسر از درخت بالا رفت و سیب ها را چید و برد درخت خوشحال بود اما پسر مدت زیادی باز نگشت...درخت ناراحت بود.سپس یک روز
درخت بازگشت.درخت از شدت خوشحالی تکان خورد گفت: از تنه من بالا برو واز شاخه هایم تاب بخور و در سایه ام بازی کن وشاد باش. پسر گفت:خیلی گرفتارم و برای بالا رفتن از تو وقت ندارم من می خواهم صاحب زن و بچه شوم.بنابراین احتیاج به خانه دارم ایا تو می توانی خانه ای به من بدهی؟درخت گفت:خانه ای ندارم.جنگل خانه من است.اما تو می توانی شاخه هایم را ببری و خانه بسازی.در این صورت خوشحال خواهی شد . پسر شاخه هایش را برید و ان ها را برد تا خانه بسازد و درخت خوشحال بود اما مدت زیادی بازنگشت و زمانی که بازگشت درخت چنان خوشحال شد که به سختی می توانست صحبت کندو گفت:بیا پسر بیا بازی کن پسر گفت:برای بازی کردن خیلی پیر و خسته ام. قایقی می خواهم که مرا به دور دست ها ببرد.می توانی قایقی به من بدهی؟ درخت گفت:تنه مرا قطع کن و یک قایق بساز در این صورت می توانی قایق رانی کنی و خوشحال باشی پسر تنه درخت را قطع کرد و قایقی ساخت و رفت درخت خوشحال بود اما پسربعد مدت زیادی بازگشت. درخت گفت: متاسفم پسر اما دیگر چیزی تز من باقی نمانده که به تو بدهم سیب هایم تمام شده .دندان هایم برای خوردن سیب مناسب نیستند. درخت گفت:شاخه هایم از بین رفتند.پسر گفت:برای تاب خوردن از شاخه ها خیلی پیر شده ام. . درخت گفت:تنه ام قطع شده است نمی توانی از ان بالا بروی پسر گفت:برای بالا رفتن خیلی خسته ام.اکنون چیز زیادی احتیاج ندارم فقط مکان ساکنی را می خواهم که بشینم و استراحت کنم. خیلی خسته ام. درخت خودش را تا می توانست هموار کرد.سپس گفت: بسیار خوب یک کنده پیر برای نشستن و استراحت کردن مناسب است. بیا پسر بنشین و استراحت کن و پسر همین کار را کرد و درخت بسیارخوشحال بود پایان اما نه پایانی غمانگیز |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:58 توسط هانیه کریمانی |
|
|
می رسد سردی پاییز حیات تاب این سیل بلاخیزم نیست غنچه ام غنچه نشکفته ز خاک طاقت سیلی پاییزم نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:43 توسط هانیه کریمانی |
|
|
پاييز است و دلم لبريز است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:42 توسط هانیه کریمانی |
|
|
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت چون اب به جویبار و چون باد به دشت هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامدست و روزی که گذشت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:36 توسط هانیه کریمانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوستان عزیزم به وبلاگ من خوش امدید
هانیه کریمانی دوم ریاضی هستم از مشهد و خوشحال می شم اگه نظر تون برام بنویسید |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آذر 1386 |
| پیوندها |
|
sara سالیینت سوتی های دانشگاه آزاد گناباد ستاد خنگولان وب بروبچس دامپزشکی |
|
RSS
|